تبليغاتX
قصه زندگی‌ من

قصه زندگی‌ من

یک هدیه برای عشقم عسل چشم

ترک عادن

خیلی وقته که چیزی آپ نکردم . قرار بوده تمام حرف هام توی این بلاگ نوشته بشه. حداقل برای مرور کردنم یا مرور نکردنم (اگر لایق نباشند)کمک حال هستند.

من خیلی با گذشته ها درگیرم و روزی نیست که یه فلاش بک نزنم . روی این قضیه خیلی کار کردم تا حل شه . این روزها هم خیلی کم شده.آدمی که بین گذشته و آینده در حال نوسان هست سخت می تونه از همین حال خودش لذت ببره. درگیر آینده بودن هم یه جورایی ژنتیکی شاید تو خونم هست یا حداقل توی این 30 ساله کسبش کردم. از آینده کنکور بعد دانشگاه و سربازی و استخدام و خرید خونه و قس علی هذا .
همین هم باعث شده هیچ وقت از موفقیت هام جوری که شاید خیلی ها هم حسرتشو می خورن لذت نبرم.
مثل عادت به تند تند غذا خوردن که لذت غذا رو نمی فهمی.همش فکر کردن به گذراندن مرحله جاری به مرحله بعدی و استرسی که داره شادی موفقیت رو تحت تاثیر میگذاره.
این عادت رو هم دارم ترک می کنم .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:15  توسط آرنولد  | 

شروع سال نو

بر خلاف برنامه ریزی های قبلی امسال سیزده بدر  نداشتیم . اما من فرداش سیزده رو بدر کردم . سر جلسه امتحان . کل برنامه سیزده بدر خلاصه شد در پرتاب سبزه. به قول یکی که خیلی خاطرش رو می خوام بعد از چهل سال این اولین سیزده بدری بود که عرق نخوردم ! کلی گوشت گرفته بودم گوسفندی و گوساله  جدا . تا طبق فرمول طلایی طی نسبت خاص مخلوط و تبدیل به کباب کوبیده بشه همه وسایل هم مهیا شد اماسیخ پهن کباب پیدا نکردم. اما نیرویی من رو وادار می کنه به جستجوم ادامه بدم. :)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:32  توسط آرنولد  | 

سال نو

چند روز بیشتر به سال نو نمونده .

دیگه میشه بوش رو حس کرد . امیدوارم امسال همون طوری که با خوبی و موفقیت داره تموم میشه سال نو هم با خوبی و سلامتی و موفقیت های زیاد با شادی و خوشی توام باشه.

سال نو رو با انرژی شروع می کنیم. امسال موقع تحویل سال تنها نیستیم و یکی از اعضا خانواده همراه ماست. این تنها قسمت خوبش نیست و خونه جدید و سبزه ای که کامل سبز شده هم جزو کاستی هایی بودند که تکمیل شده اند.

الان فقط به سال نو فکر می کنم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 17:7  توسط آرنولد  | 

بروز کردن این وبلاگ برای من کار سختی در از آب در اومد .شاید نوشتن این جوری در منظر دید دیگران تمام و کمال من رو محافظه کار کرده در حالی که کسی من رو نمی شناسه. الان به این نتیجه رسیدم که وسواس فکری که چند وقتی هست گرفتارش هستم باعث اینکار شده . هیچ وقت تو فکر ننوشتن نبودم و نیستم . 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:39  توسط آرنولد  | 

شب زنده داری

دیشب تا صبح نیمه بیدار بودم حالم اصلا خوب نبود یه حالتی بین مسمومیت و سرما خوردگی . عسل چشم تا صبح بیدار بود منم ساعت ۵ بیدار شدم با هم نشستیم و صبحانه خوردیم بعد دوباره خوابیدم تا ساعت ۱ الان یه کم بهترم باید ۲ تا تمرینم رو تکمیل کنم بفرستم .

-واقعا دیشب به پشتکار تو ایمان آوردم . دوست دارم منم مثل تو باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:34  توسط آرنولد  | 

ایام امتحان

این روزها مشغول امتحانات هستم. زود میام برات می نویسم
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 16:26  توسط آرنولد  | 

آخر هفته توپ

دیروز یه آخر هفته توپ و حسابی‌ بود. یه استراحتی‌ کردم که فقط تو تعطیلات تو خونه مادرخانم تجربه کرده ام وای چه جوری می‌شه توضیح داد ، باید یه هتل ۵ ستاره رو مجسم کنی‌ با یه سرویس صبحانه توپ مخصوصا که یه نیمروی پرچرب با نون بربری داغ مخصوص من هست،درسته که خجالت میکشم  تا لنگ ظهر یعنی‌ ۱۰ بخوابم بعد پدرخانمم بره نون بخره!! آخه تو خونه ما از این رسما نبود صبح ۸ بابا جون سرپا میکردمون تا نون بخریم، اما خوب دامادی گفتن :) اینو بگم که خوبی‌ از خانواده همسرم هست و چون خوب هستند من احساس خوبی دارم وگرنه خودم ۶ صبح می رفتم نون میخریدم ،دیروز هم مثل روزهای تعطیل ایران بعد از ظهر رفتیم خرید و جایزه یه ماشین شورلت بهمون دادن !! خیلی‌ خوش گذشت.نحوه کارکردن با صندوق امانات رو هم یاد گرفتیم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:48  توسط آرنولد  | 

دی ماه

امروز یه روز سرد زمستونی بود. دی ماه پر از خاطرات خوب وو شیرین برای من هست از روز تولد عشقم، اولین و دومین عید دیدنی‌ به بهانه عید قربان و عید غدیر سال ۸۴, سالگرد ازدواج و سالگرد اومدن همسرم به اینجا که آغاز رسمی خوشبختی‌ من بود و پایان تمامی‌ غربتهام. تمام این فصل سرد رو دوست دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:48  توسط آرنولد  | 

زن دوم

دیشب فیلم زن دوم رو که چند روز پیش  دیده بودی نگاه کردم قصه عشق یک زن و مرد که خیلی هم باهم خوشبخت هستند اما با یه اتفاق ساده یه تلفن ! زندگی شون به هم میریزه. پنهان کردن اون رابطه کار اشتباهی‌ بود، مهتاب(نیکی‌ کریمی‌) اصرار داشته تا این رابطه پنهان بمونه در یک کلام یک زن آرمان خواه و آزاده، تا آخر فیلم هم تصویری که از بهرام(مجمدرضافروتن) برامون بعد از جدایی نشون میدند در حال مرور یه آهنگ، مراقبت از یادگاری‌ها و خاطرات مهتاب و اینکه خونه مهتاب رو میخره و فقط تو اونجا آرامش پیدا می‌کنه راحت رو مبل لم میده و تلویزیون میبینه چیزی که تو خونه خودش ازش ندیدیم و روزنامه اعتماد همون روزنامه ای که مهتاب توش کار میکرد و یه جورهابی هم سمبل روشنفکری هر دو شون بود علاوه بر اینکه هر دوهم نویسنده بودند . ۱۲ سال خیلی‌ زود میگذره و تو سالگرد جدایی شون که همون سالگرد بازگشت همسر اولش هست تنهائی تو بالکن اشک میریزه و همسرش میفهمه که نباید حرفی‌ بزنه و ۲ تا بلیت هواپیما رو پاره می‌کنه، چون اگر هم سفرشون انجام بشه براش جز عذاب چیزی نیست. شاید تو بالکن داشت دعا میکرد آخر فیلم هم که میبینیم تو یه برنامه تلویزینی مصاحبه با مهتاب رو میبینه و اینکه ازش خبری پیدا کرده میره تو بالکن، و دعا می‌کنه.برام خیلی‌ جالب بود حق قضاوت ندارم اما اینو بهت بگم اگر اون جدایی اتفاق نمی افتاد عشقشون این قدر دوام پیدا نمیکرد به قول مارگارت بیگل عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه.


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 14:48  توسط آرنولد  | 

زبون دراز

نمیدونم اسم زبون دراز یادت هست یا نه؟

اون یه شخصیت مهم تو زندگی‌ منو تو بود،من تصویر مبهمی ازش تو ذهنم دارم.چون بیشتر صداش تو ذهنم هست.با یه زبون شیرین ،که بد‌ها بهش می‌گفتم شلم شوربا.زبون دراز عادت داشت دروغ بگه اما این چیزی نیست که ازش خوشم میاد بیشتر از این که هرچی‌ دوست داشت میگفت خوشم میاد.

قرار گذشتم هرچی‌ می‌خوام تو این وبلاگم برات بنویسم .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 23:31  توسط آرنولد  |