خیلی وقت پیش آهنگ Unchained Melody رو شنیده بودم Righteous Brothers الان هم متنش و هم کلیپش رو برای تو اینجا می گذارم.این آهنگ جزو عاشقانه هایی هست که برای همه خاطره داره
Oh, my love, my darling
I've hungered for your touch
A long, lonely time
And time goes by so slowly
And time can do so much
Are you still mine?
I need your love, I need your love
God speed your love to me
Lonely rivers flow
To the sea, to the sea
To the open arms of the sea
Lonely rivers sigh
"Wait for me, wait for me"
I'll be coming home; wait for me
Oh, my love, my darling
I've hungered, hungered for your touch
A long, lonely time
And time goes by so slowly
And time can do so much
Are you still mine?
I need your love, I need your love
God speed your love to me
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:54  توسط آرنولد
|
امروز صبح رفتم سر تمرین. خوب بود از خودم راضی شدم تا حدی یک آمادگی کمی دارم. این استعداد ها منو کشته حیف که خوب استفاده نمی کنم ازشون . بعد از تمرین احساس گشنگی شدیدی کردم رفتم یه صبحانه به سبک همسز مهربان اما با دوز بالا زدم تو رگ .خیلی چسبید اما نمی دونم چرا یک دفعه یاد روزهای بی پولی ام افتادم. ربطش برام معلوم نشد. تو کتاب خونه داشتم با این کاغذهای آموزش روسی ور می رفتم همین طوری خودآموزانه دارم می رم جلو . دیدم برادری که کنارم نشسته هم داره روسی می خونه. خلاصه سلام و چه خبر که فهمیدم اون هم روسی میخونه گفت تابستون کلاس گذاشتند. مشخصات کلاس رو گرفتم فردا یه سری می زنم.
یه حادثه دیگه که دو تا دانشجو با لباس عروس و دامادی تو دانشگاه دیدم که داشتند عکس می گرفتند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:47  توسط آرنولد
|
تو تمام این مدتی که اینجا نبودم اتفاقات زیادی افتاده. اتفاقات خوب و شیرین زیادی که حتما یواش یواش همه اش رو می نویسم.
اما الان که این پست رو می نویسم .همسر مهربانم ایرانه و من اینجا تنهام.حدود 15 روزی ایران مشغول استراحت بودم. خیلی خوش گذشت .
فردا صبح دارم میرم تمرین تا یک کمی این رخوت چند ماهه شاید بره کنار.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:5  توسط آرنولد
|
خیلی وقته که چیزی آپ نکردم . قرار بوده تمام حرف هام توی این بلاگ نوشته بشه. حداقل برای مرور کردنم یا مرور نکردنم (اگر لایق نباشند)کمک حال هستند.
من خیلی با گذشته ها درگیرم و روزی نیست که یه فلاش بک نزنم . روی این قضیه خیلی کار کردم تا حل شه . این روزها هم خیلی کم شده.آدمی که بین گذشته و آینده در حال نوسان هست سخت می تونه از همین حال خودش لذت ببره. درگیر آینده بودن هم یه جورایی ژنتیکی شاید تو خونم هست یا حداقل توی این 30 ساله کسبش کردم. از آینده کنکور بعد دانشگاه و سربازی و استخدام و خرید خونه و قس علی هذا .
همین هم باعث شده هیچ وقت از موفقیت هام جوری که شاید خیلی ها هم حسرتشو می خورن لذت نبرم.
مثل عادت به تند تند غذا خوردن که لذت غذا رو نمی فهمی.همش فکر کردن به گذراندن مرحله جاری به مرحله بعدی و استرسی که داره شادی موفقیت رو تحت تاثیر میگذاره.
این عادت رو هم دارم ترک می کنم .
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:15  توسط آرنولد
|
بر خلاف برنامه ریزی های قبلی امسال سیزده بدر نداشتیم . اما من فرداش سیزده رو بدر کردم . سر جلسه امتحان . کل برنامه سیزده بدر خلاصه شد در پرتاب سبزه. به قول یکی که خیلی خاطرش رو می خوام بعد از چهل سال این اولین سیزده بدری بود که عرق نخوردم ! کلی گوشت گرفته بودم گوسفندی و گوساله جدا . تا طبق فرمول طلایی طی نسبت خاص مخلوط و تبدیل به کباب کوبیده بشه همه وسایل هم مهیا شد اماسیخ پهن کباب پیدا نکردم. اما نیرویی من رو وادار می کنه به جستجوم ادامه بدم. :)
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:32  توسط آرنولد
|
چند روز بیشتر به سال نو نمونده .
دیگه میشه بوش رو حس کرد . امیدوارم امسال همون طوری که با خوبی و موفقیت داره تموم میشه سال نو هم با خوبی و سلامتی و موفقیت های زیاد با شادی و خوشی توام باشه.
سال نو رو با انرژی شروع می کنیم. امسال موقع تحویل سال تنها نیستیم و یکی از اعضا خانواده همراه ماست. این تنها قسمت خوبش نیست و خونه جدید و سبزه ای که کامل سبز شده هم جزو کاستی هایی بودند که تکمیل شده اند.
الان فقط به سال نو فکر می کنم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 17:7  توسط آرنولد
|
بروز کردن این وبلاگ برای من کار سختی در از آب در اومد .شاید نوشتن این جوری در منظر دید دیگران تمام و کمال من رو محافظه کار کرده در حالی که کسی من رو نمی شناسه. الان به این نتیجه رسیدم که وسواس فکری که چند وقتی هست گرفتارش هستم باعث اینکار شده . هیچ وقت تو فکر ننوشتن نبودم و نیستم .
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:39  توسط آرنولد
|
دیشب تا صبح نیمه بیدار بودم حالم اصلا خوب نبود یه حالتی بین مسمومیت و سرما خوردگی . عسل چشم تا صبح بیدار بود منم ساعت ۵ بیدار شدم با هم نشستیم و صبحانه خوردیم بعد دوباره خوابیدم تا ساعت ۱ الان یه کم بهترم باید ۲ تا تمرینم رو تکمیل کنم بفرستم .
-واقعا دیشب به پشتکار تو ایمان آوردم . دوست دارم منم مثل تو باشم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:34  توسط آرنولد
|
این روزها مشغول امتحانات هستم. زود میام برات می نویسم

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 16:26  توسط آرنولد
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:48  توسط آرنولد
|