دیروز یه آخر هفته توپ و حسابی بود. یه استراحتی کردم که فقط تو تعطیلات تو خونه مادرخانم تجربه کرده ام وای چه جوری میشه توضیح داد ، باید یه هتل ۵ ستاره رو مجسم کنی با یه سرویس صبحانه توپ مخصوصا که یه نیمروی پرچرب با نون بربری داغ مخصوص من هست،درسته که خجالت میکشم تا لنگ ظهر یعنی ۱۰ بخوابم بعد پدرخانمم بره نون بخره!! آخه تو خونه ما از این رسما نبود صبح ۸ بابا جون سرپا میکردمون تا نون بخریم، اما خوب دامادی گفتن :) اینو بگم که خوبی از خانواده همسرم هست و چون خوب هستند من احساس خوبی دارم وگرنه خودم ۶ صبح می رفتم نون میخریدم ،دیروز هم مثل روزهای تعطیل ایران بعد از ظهر رفتیم خرید و جایزه یه ماشین شورلت بهمون دادن !! خیلی خوش گذشت.نحوه کارکردن با صندوق امانات رو هم یاد گرفتیم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:48  توسط آرنولد
|
امروز یه روز سرد زمستونی بود. دی ماه پر از خاطرات خوب وو شیرین برای من هست از روز تولد عشقم، اولین و دومین عید دیدنی به
بهانه عید قربان و عید غدیر سال ۸۴, سالگرد ازدواج و سالگرد اومدن همسرم
به اینجا که آغاز رسمی خوشبختی من بود و پایان تمامی غربتهام. تمام این
فصل سرد رو دوست دارم .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:48  توسط آرنولد
|
دیشب فیلم زن دوم رو که چند روز پیش دیده بودی نگاه کردم قصه عشق یک زن و مرد که خیلی هم باهم خوشبخت هستند اما با یه اتفاق ساده یه تلفن ! زندگی شون به هم میریزه. پنهان کردن اون رابطه کار اشتباهی بود، مهتاب(نیکی کریمی) اصرار داشته تا این رابطه پنهان بمونه در یک کلام یک زن آرمان خواه و آزاده، تا آخر فیلم هم تصویری که از بهرام(مجمدرضافروتن) برامون بعد از جدایی نشون میدند در حال مرور یه آهنگ، مراقبت از یادگاریها و خاطرات مهتاب و اینکه خونه مهتاب رو میخره و فقط تو اونجا آرامش پیدا میکنه راحت رو مبل لم میده و تلویزیون میبینه چیزی که تو خونه خودش ازش ندیدیم و روزنامه اعتماد همون روزنامه ای که مهتاب توش کار میکرد و یه جورهابی هم سمبل روشنفکری هر دو شون بود علاوه بر اینکه هر دوهم نویسنده بودند . ۱۲ سال خیلی زود میگذره و تو سالگرد جدایی شون که همون سالگرد بازگشت همسر اولش هست تنهائی تو بالکن اشک میریزه و همسرش میفهمه که نباید حرفی بزنه و ۲ تا بلیت هواپیما رو پاره میکنه، چون اگر هم سفرشون انجام بشه براش جز عذاب چیزی نیست. شاید تو بالکن داشت دعا میکرد آخر فیلم هم که میبینیم تو یه برنامه تلویزینی مصاحبه با مهتاب رو میبینه و اینکه ازش خبری پیدا کرده میره تو بالکن، و دعا میکنه.برام خیلی جالب بود حق قضاوت ندارم اما اینو بهت بگم اگر اون جدایی اتفاق نمی افتاد عشقشون این قدر دوام پیدا نمیکرد به قول مارگارت بیگل عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 14:48  توسط آرنولد
|
اون یه شخصیت مهم تو زندگی منو تو بود،من تصویر مبهمی ازش تو ذهنم دارم.چون
بیشتر صداش تو ذهنم هست.با یه زبون شیرین ،که بدها بهش میگفتم شلم شوربا.زبون
دراز عادت داشت دروغ بگه اما این چیزی نیست که ازش خوشم میاد بیشتر از این که هرچی
دوست داشت میگفت خوشم میاد.
قرار گذشتم هرچی میخوام تو این وبلاگم برات بنویسم .
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 23:31  توسط آرنولد
|